پارت بیست و دوم :
( ۱۵ سال قبل)
شب بعد از اینکه خانه آرام گرفت و در تاریکی فرورفت، آتیه را خواباند و کنارش دراز شد که ناگهان در اتاقش باز شد و با شوکی دلهره آور از تخت زواردررفته پایین پرید. زرین با نگاهی میرغضب دستانش را باز کرد.
_ بده من اون بچه رو ببرم پیش خودم، میخواد باهات حرف بزنه، فعلا نمیخواد اهالی این خونه چیزی بدونن برا همین گذاشته این وقت شب...
دلش میخواست التماس کندØ
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
سعی میکنم🫢
۲ هفته پیشمیم
2خیانت که تو خونته ولی نمی خوای این کثافت خونه که زرین راه انداخته تعطیل بشه،چون خود بی شرفت مشتری اصلیشی 😏🙏🏻
۲ هفته پیش...
2داره ادا جنتلما رو در میاره منیژه عاشقش شه
۲ هفته پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
😂😂
۲ هفته پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
👌👌
۲ هفته پیشسالی
2وای طفلووم منیژه لطفا 🥺
۲ هفته پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
❤️❤️
۲ هفته پیشمیم
2الان زنده بودنش از مرگ بهتره مثلا که زود ترسیده،با این خوابی که زرین و کریم براش دیدن 😠
۲ هفته پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
آره خب اصلا فکرش رو نمیکرد چی در انتظارشه
۲ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

کامنتم
1کامنتم نصفه اومد خواستم بگم لطفا بیشترر پارت بذارید😊